تبليغاتX
پیچک انتظار
پیچک انتظار از دیوار دلم بالا می رود

دل برد ز من به دلبری،دلداری

                                     بشکست دل وداد به من ، دلداری

گفتم که چرا دل من را بشکستی?

                                     گفتا عجبا مگر تو هم دل، داری ?

 

          

 

بستم دل خویشتن به مهر سه، پری

                                        عمرم به آن سه پری، شد سپری

پیری به سراغ عاشقان می آید

                                      صد بار اگر ز سینه سازی، سپری

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 22:42  توسط سمیرا | 

            

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود.
هر روز بزگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیا هان آن بود.
تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا سر جایش خشکش زد .
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید،که چه اتفاقی افتاده است
درخت به او پاسخ داد: "من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خود م گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت ،اما او نیز خشک شده بود ... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن ،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کردو با ابن فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود ، وقتی که علت را پرسید،او چنین پاسخ داد:"من حسرت درخت افرا را خوردم ،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم . همین که این فکر به ذهنم خطور کرد ،شروع به خشک شدن کردم."


پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم ،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز بر خوردار نبودم ، اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد ، با خودم گفتم :"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند ،قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد ،حتما این کار را می کرد . بنا براین می خواسته است که من وجود داشته باشم . "بنابر این از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیبا ترین موجود باشم."

+ نوشته شده در  86/01/31ساعت 14:7  توسط سمیرا | 
عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  86/01/04ساعت 20:36  توسط سمیرا | 
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا امام رضا

+ نوشته شده در  85/12/28ساعت 22:52  توسط سمیرا | 

 

کاش صدای تو با هر چه زمین  هر چه دریا  هر چه دل می آمیخت کاش لیوان

 

 لبریز از صدای تو ترانه می خواند کاش پیراهن ها جوان می شد

 

فرصتها از دست رفته اند. دلها از دست رفته اند. دستهایت را بر سر بامها بکش تا

 

 آسمانی تر شوند. من هنوز زمینی ام . مثل علف کوچکی که لابلای گلها گم شده

 

 است مثل غباری که روی آینه نشسته است  من هنوز کوچکم اما نام بزرگ تو مدام

 

بر زبانم می چرخد و از مقابلم می گذرد روی دیوارها حصارها روی کتاب ها و

 

مداد ها عطر تو پهن شده است  دستم را روی اشیا می کشم و عطر تو زیر پوستم 

 

می دود

 

ای آفریده گار مهربانیها! مگذار روز ها در دخمه فراموشی حبس شوند مگذار

 

چشمهای من نادیده گرفته شوند من آن سوی ابدیت را دیده ام من آن سوی پروانه ها

 

 را کشف کرده ام من گل عشق را روی رودخانه کاشته ام

 

فصلها تکراری شده اند من تکراری شده ام اما تو هیچ گاه  تکراری نمی شوی 

 

هنوز باید گلهای زییادی بیایند و تو را بسرایند هنوز باید دریاهای زیادی متولد شوند

 

و ذکر تو را بگویند

 

خوشا به حال ستاره ها که همسایه تو اند خوشا به حال نامه هایی که با نام تو آغاز

 

می شوند ای کاش من با نام تو تمام می شدم  ای کاش می توانستم همه باغهای

 

زمین را در سبدی گرد بیاورم و تقدیم تو کنم.

 

 ای آفریده گار دلهای شکسته! درست نیست من به تو نرسم دوست دارم در حوالی حضور تو نفس بکشم و به روی بندگان خوب تو لبخند بزنم . درست نیست کسی که یک عمر در خیابان های خیال تو قدم زده و آواز خوانده است در روز حشر سکوت تورا ببیند.       


+ نوشته شده در  85/12/24ساعت 0:14  توسط سمیرا | 

پادشاهی بود که در کنار قصرش انواع مختلف درختان ،گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را بوجود آورده بود.
هر روز بزگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیا هان آن بود.
تا اینکه یک روز به سفر رفت. در بازگشت او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا سر جایش خشکش زد .
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند. او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سرسبز بود کرد و از او پرسید،که چه اتفاقی افتاده است
درخت به او پاسخ داد: "من به درخت سیب نگاه می کردم وبا خود م گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه های زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم."
پادشاه به نزد درخت سیب رفت ،اما او نیز خشک شده بود ... پادشاه علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد:"با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن ،به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کردو با ابن فکر شروع به خشک شدن کردم."
از آنجایی که بوته ی گل سرخ نیز خشک شده بود ، وقتی که علت را پرسید،او چنین پاسخ داد:"من حسرت درخت افرا را خوردم ،چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم . پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم . همین که این فکر به ذهنم خطور کرد ،شروع به خشک شدن کردم."


پادشاه در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد:"ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم ،چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز بر خوردار نبودم ، اما به محض اینکه این افکار به ذهنم خطور کرد ، با خودم گفتم :"اگر پادشاه که اینقدر ثروتمند ،قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است،می خواست چیز دیگری جای من پرورش دهد ،حتما این کار را می کرد . بنا براین می خواسته است که من وجود داشته باشم . "بنابر این از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیبا ترین موجود باشم.

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 22:13  توسط سمیرا | 

+ نوشته شده در  85/11/02ساعت 23:30  توسط سمیرا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بايد با شب به معراج رفت. بايد تا صبحدم مهتاب را بوييد. بايد به شهر آسمان سفر كرد. بايد با شب ترانه نماز را زمزمه كرد. بايد سبكبال از زندان تن رها شد. بايد تا صبحدم بر گونه خاك بوسه زد. بايد سجاده را فرش راه كرد . بايد با مرغان زيباي نور جشن گرفت. بايد دست در دست خورشيد صبح را از نردبان معرفت بالا رفت.

سلام دستان خود را از اين ناحيه كوهستاني به سوي شما خوبان دراز مي كنم تا با گرمي دستان لطيف خود دستان يخ زده ام را گرمي ببخشيد و با نظرات خود ياري گر من باشيد

پیوندهای روزانه
صحیفه سجادیه
اس ام اس
فال حافظ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
پیوندها
فریادسکوت
غریب آشنا
غریبه
مانا
هوای گریه
دیمه ی دل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM